خرید بک لینک
بعد از مدت‌ها امدم سراع وبلاگ. این روزها که تلگرام و واتساب آمده دیگر دور وبلاگ نیست. اما این‌جا برای من مکانی دوستداشتنی است. دلم می‌خواهد برگردم و بنویسم. امسال مدت سه ماه وطن بودم و حدود دو هفته است که برگشتم خانه. متاسفانه خانه و وطن من به اندازه چندین دشت و کوه و دریا از هم دور است. اتفاقات وطن شیرین بود. اتفاقات خانه اما گفتنی. شاید نشستم و نوشتم. حتی به سان توییتر، تلگرامی!خانه سرد است. هم از درون و هم از بیرون؛ پاییزی است. پاییزی زود هنگام. وطن اما گرم بود. گرم گرم و هنوز وسط هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 19:38

چند هفتهای است که برگشتم، اما احساس میکنم غریبهام. حتی بین دوستان و خانواده! هفتهای چند روز هم مطب! برخی از بیماران قدیمی آشنایی میدهند اما گویا آن روزها دور است خیلی دور. روزهای اول رانندگی سخت بود. سخت که چه عرض کنم: ترسناک. اما خیلی زود به تنظیمات کارخانه برگشتم: سبقت از راست، عدم رعایت فاصله مطمینه، حق تقدم،پارک دوبله و ... .در اداره مالیات و بیمه خبری از صف یا رعایت نوبت نیست. سعی کردم حقم را بگیرم:ـ آقا ببخشید بفرمایید کنار نوبت منه!ـخانم فقط یه سوال دارم.ـمنم فقط یه سوال دارم!در بانک اما اعتبار و  احترام سابق بهعنوان پزشک هست!چند بار تاکسی سوار شدم. خدایی همه ماسک دارند. جالبتر از همه وجود کارتخوان در تاکسی خطی است! بهچند مغازه سر زدم. قیمت همه چیز بهطرز شگفتآوری بالا رفته. روغن ذرت ۱۶۷ هزار تومان نه شانزدههزار! یک شاخه گل رز ۴۰ هزار آنهم چون نزدیک ولنتاین است. بساط بستههای آماده مخصوص ولنتاین حتی در دستفروشیها، ماهی سفید هم کیلویی ۲۸۰ هزار.... آقا جعفر ما هم رفت!هوا عالی است. خنک و مناسب. گرچه به زعم همه افراد خانواده و دوستان بس ناجوانمردانه سرد است!زمان در گذشتن روی دور تند است. فوری سه هفته تمام شد. کسری از برنامههایم هنوز اجرا نشده است. مهمتر از همه برنامه سفر که بهدلیل کرونا به تعویق افتادهاست. تنها لذت شیرین که تقریبا هرروز حاصل میشود مزه کردن دستپخت مادر، خوردن کولی ، غذاهای محلی است. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 10:09

سیزده چهارده ساله بودم که مادربزرگ نازنینم را از دست دادم. آن موقع عزاداری علاوه بر سیاه پوشیدن و اصلاح نکردن سر و صورت، یک وجه مهم دیگر هم داشت؛ گوش دادن به موزیک ممنوع بود! آهنگهای محبوب ما هم که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 11 اسفند 1399 ساعت: 23:29

بعد از مدتها امدم سراع وبلاگ. این روزها که تلگرام و واتساب آمده دیگر دور وبلاگ نیست. اما اینجا برای من مکانی دوستداشتنی است. دلم میخواهد برگردم و بنویسم. امسال مدت سه ماه وطن بودم و حدود دو هفته اسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 1 آبان 1398 ساعت: 14:51

چند روز قبل وقتی از مرکز شهر به خانه برمیگشتم، سوار مترو شدم. معمولا در ساعات برگشت من مترو خیلی شلوغ نیست اما آن روز مجبور شدم کمی بالا و پایین بروم تا خلاصه یک جای خالی پیدا کنم و چون مسیر هم طولانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 17:48

درست یادم نیست چطور اولین بار آمد مطب. شاید مادرش برایش وقت گرفته بود یا پدرش. اما اولین ویزیت را کاملا به یاد دارم. دخترکی کوتاه و کمی پر. با صورتی زیبا و چشمانی درشت که اثری از اعتیاد را نشان نمیداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 17:48

کلاس اول راهنمایی بودم. درسها کمی با دبستان تفاوت پیدا کرده بود، برای هر درسی یک آموزگار داشتیم و ساعات مدرسه از 4 ساعت به 6 ساعت افزایش پیدا کرده بود، دیگر روزانه مشق نمینوشتیم و تکلیف پس نمیدادیم ولی کلی خواندنی داشتیم، با این همه هنوز جزو شاگردان خوب مدرسه بودم. تمام دوره دبستان شاگرد اول شده بودم با معدل عالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 7 آبان 1397 ساعت: 12:06

چندی قبل بهعنوان داوطلب چند جلسهای در موسسهای فعالیت داشتم. در اولین روز با خانم مسن ریزنقشی همکار شدم. او که بسیار مهربان بهنظر میرسید با لهجه شیرین فرانسوی حرف میزد. حدود دو ساعتی از شروع کارم گذشته بود که مرا به نوشیدن قهوه دعوت کرد و از من خواست چند دقیقهای استراحت کنم. با هم حرف زدیم. گفتم هم اسم خواهر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 7 آبان 1397 ساعت: 12:06

اول فصل که پسرم را در کلاسهای ورزشی ثبتنام کردم، فکر کردم بد نیست خودم هم در کلاسی شرکت کنم. اینطوری حداقل مجبور میشدم هفتهای یک روز ورزش کنم. خیلی سعی کردم ورزش جزو روتینهای زندگیام شود اما نشد که نشد. البته الان که فکر می کنم خیلی هم سعی نکردم! بگذریم. اما کلاس ما؛ امروز جلسه سوم حضور من در این کلاس است. حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 7 آبان 1397 ساعت: 12:06

سلامی به گرمی زیر کرسیهای قدیم، چراغهای تویوست و علاألدینامروز بعد از مدتها میخوام بنویسم. یه امروز را گذاشتم برای خودم. صبح تا هر ساعتی که خواستم خوابیدم و بعد با عزیزانم از راه دور حرف زدم و الان هم کارهای دلی و شخصی.اول بگم چرا خط اول را اینطوری نوشتم؛ الان یه مدتیه دلم برای گذشته تنگه و همهاش یاد گذشتهام. انگار سرعت تغییر دنیا خیلی زیاده و باید بدویم.امروز بار دیگه زمین اومد سر همونجایی که مامانم منو بهدنیا اورد. 42 ومین باریه که این اتفاق می افته. حالا من اینجام؛ دور از همه، تو یه شهر سرد و برفی و نشستم دارم برای امتحان چند ماه دیگهام درس میخونم. تو این سن و سال هنوز نمیدونم قراره عاقیتم چی بشه ولی هنوز تسلیم نشدم و میخونم و امتحان میدم و میرم جلو. تازه کارهای جنبی هم میکنم. سعدی هم میخونم، فیلم و سزیال هم میبینم. با پسرک فوتبال هم بازی میکنم. خلاصه با همه سختیها نمیذارم لبخنده از رو لبم محو شه. ببینم من حریف این زندگی میشم یا زندگی حریف من.یا علی مددبرچسبها: تولد+ نوشته شده در  شنبه ۲ دی ۱۳۹۶ساعت 0:48&nbsp توسط یک زن  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:48

صبح که از خواب بیدار شدم مثل هر روز در همان رختخواب سراغ تلگرام رفتم تا اخبار را چک کنم و باز مثل بیشتر روزهای این چند هفته منتظر شنیدن اخباری تلخ از ایران بودم؛ و البته بعد از دیشب، شب چهارشنبه سوری، منتظر بودم خبر فوت و اتشسوزی و جراحات مختلف ناشی از ترقهبازی را از مردمی بشنوم که کمپینهای متعددی بهراه انداخته بودند تا یک چهارشنبه سوری امن برگزار کنند! که خبر را خواندم: «دکتر افشین یدالهی ترانهسرا، در حادثهی تصادف در گذشت...» غمگین شدم. خیلی، نه اینکه ایشان دوست نزدیکم بود، نه! در حد همکاری میشناختمش و یکبار در انجمن از نزدیک دیده بودمشان. همین! بیشتر عاشق ترانههایی بودم که سرودادامه مطلب

برچسب: دریاب,دمی, نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:50

1. روز دوم عید رفتم بانک. در شهر ما که پر از ایرانی است، همهجا آثار نوروز را میتوانی ببینی. غیر از فروشگاههای ایرانی، در سرسرای بسیاری از ساختمانها و حتی مکانهای عمومی سفره هفتسین چیدهاند. اما در کمال تعجب سفره هفتسینی را در بانک ندیدم. خیلی عجیب بود. موقع برگشتن کارمند ایرانی شعبه خودمان را دیدم که به عادت همیشه با دیدن مشتری ایرانی برای سلام و احوالپرسی میآمد. بعد از کلی چاق سلامتی و تبریک سال نو، از او گله کردم که چرا در شعبهشان سفره نچیده. کلی عذر خواست و و با لهجه شیرین مشهدی گفت برای عید دیدنی خانه ما تشریف بیاورید و سفره زیبای مرا ببینید اما راستش بعد از پارسال تصمیم گرفتم هادامه مطلب

برچسب: چندگانه,سال,غربت, نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:50

شد 41؛ سنم را میگویم! خیلی وقت پیشترها شاید وقتی ده دوازده ساله بودم در مجلهی زن روز قدیمی مطلبی خوانده بودم درباره جشن تولد 40 سالگی برژیت باردو و دوچرخهای که به مناسبت آن هدیه گرفته بود. یادم میآید چقدر به چشمم جذاب و کامل و قوی آمده بود و فکر کرده بودم چقدر زندگی پربار و فعالی داشته تا آن سال. چقدر آن زمان 40 سالگی برایم دور بود و امروز فکر میکردم که من 40 را گذراندهام و یکسال هم بیشتر! کجا هستم؟ میدانم که از 20 سالگی تاکنون زیاد تغییر کردهام، بیشتر خواندم، بیشتر دیدم و جاهای بیشتری سفر کردم و دوستان بسیاری پیدا کردم که برخی تاثیر زیادی در تغییر نگرش و دانش من داشتند اما نمیتوانم بگویم به آنچه مدنظرم بود رسیدهام. فقط میدانم هنوز عطش خواندن و دانستن دارم و نادانستههای بسیار. بزرگترین تفاوتی که سال گذشتهام با بقیه سالها داشت بیکاری من بود. در یک سال گذشته کار و طبابت نکردم. اوایل سخت بود. بیکاری و بیشتر بیهویتی، مخصوصا وقتی کاری از دستت بر میآید ولی اجازه انجامش را نداری! اما به هر حال اینسالها هم دورهای از زندگی است که باید بگذرد. بیکاری تنبلترم هم کرد؛ پرخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 5:33

زندگیام این روزها خیلی کلیشهای شده است؛ ریتم کند و با کمترین تغییرات، همراه با دلتنگی و مقایسه لحظه به لحظه همه چیز این زندگی و ان زندگی. از دوستانم دورم ولی دوستان جدیدی پیدا کردهام. فرصت کتاب خواندن ندارم اما پادکستهای متعدد و البته خوبی گوش میکنم و فیلمها و سریالهای خوبی هم میبینم. جنس مشکلات اینجا با مشکلات خانه بسیار متفاوت است. هر جایی داستان خود را دارد. گاهی هم با توجه به شغل و سابقه کارم در ایران مورد مشاوره قرار میگیرم. چه بهعنوان دوست یا سنگ صبور یا بهعنوان مشاور حرفهای. برای همین میخواهم شروع کنم به نوشتن خاطرات اینجا با دوستانم و طرح مشکلات خودم و آنها. مطالب جدید را با برچسب مهاجرت منتشر میکنم که لزوما تجارب خودم نیست. اما یا شاهدشان بودهام یا فرد درگیر ماجرا بیواسطه برایم تعریف کرده است.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 5:33

برایم تعریف کرد که تا چند سال پیش عملاً یک مسلمان دو آتشه بود؛ به واجبات تقریبا کامل عمل میکرد و حتیالمقدور مستحبات را از یاد نمیبرد. برای امور جاری رساله را از بر بود و خانواده او را توضیحالمسائل ناطق مینامیدند. اما چند سال است که دیگر حتی نماز هم نمیخواند. نپرسیدم چرا. حداقل اینجا یادگرفتهام نپرسم چون اگر میخواست خودش میگفت. همچنان که این ماجرا را برایم تعریف کرد. میگفت اما خانواده، مخصوصاً مادرش خیلی شاکی است. در هر فرصتی از او میخواهد دوباره شروع به نماز خواندن کند. میگفت تا به مادر میگویم من اینطور راحتم اول شروع میکند به ترساندنم از جهنم و مرگ و.. اثر که نمیکند شروع میکند به خواهش و التماس. اما تصمیم من قطعی است و عوض نمیشود. با علم و آگاهی انتخابش کردم و از رایم برنمیگردم. نگاهش کردم؛ منتظر پاسخ یا حرفی از سوی من نبود. ادامه داد اما دیروز مهمان داشتیم. به افتخار مادر یکی از دوستان صمیمیام که بهتازگی از ایران آمده بود، مهمانی داده بودم و میخواستم همهچیز کامل باشد. وسط مهمانی مادرش از من پرسید: «جانماز داری که نماز بخوانم؟» یادم آمد که وقتی میآمدم مادر بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 5:33

صفحه بندی