برگهای زیبای خزان از راه میرسند
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 19:38
بعد از مدتها امدم سراع وبلاگ. این روزها که تلگرام و واتساب آمده دیگر دور وبلاگ نیست. اما اینجا برای من مکانی دوستداشتنی است. دلم میخواهد برگردم و بنویسم. امسال مدت سه ماه وطن بودم و حدود دو هفته است که برگشتم خانه. متاسفانه خانه و وطن من به اندازه چندین دشت و کوه و دریا از هم دور است. اتفاقات وطن...
غریب در وطن
-
تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 10:09
چند هفتهای است که برگشتم، اما احساس میکنم غریبهام. حتی بین دوستان و خانواده! هفتهای چند روز هم مطب! برخی از بیماران قدیمی آشنایی میدهند اما گویا آن روزها دور است خیلی دور. روزهای اول رانندگی سخت بود. سخت که چه عرض کنم: ترسناک. اما خیلی زود به تنظیمات کارخانه برگشتم: سبقت از راست، عدم رعایت فاصله مطم...
استاد شجریان
-
تاریخ: 1399/12/11 ساعت: 23:29
سیزده چهارده ساله بودم که مادربزرگ نازنینم را از دست دادم. آن موقع عزاداری علاوه بر سیاه پوشیدن و اصلاح نکردن سر و صورت، یک وجه مهم دیگر هم داشت؛ گوش دادن به موزیک ممنوع بود! آهنگهای محبوب ما هم که
برگهای زیبای خزان از راه میرسند
-
تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 14:51
بعد از مدتها امدم سراع وبلاگ. این روزها که تلگرام و واتساب آمده دیگر دور وبلاگ نیست. اما اینجا برای من مکانی دوستداشتنی است. دلم میخواهد برگردم و بنویسم. امسال مدت سه ماه وطن بودم و حدود دو هفته اس
هم قطار من
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 17:48
چند روز قبل وقتی از مرکز شهر به خانه برمیگشتم، سوار مترو شدم. معمولا در ساعات برگشت من مترو خیلی شلوغ نیست اما آن روز مجبور شدم کمی بالا و پایین بروم تا خلاصه یک جای خالی پیدا کنم و چون مسیر هم طولان
مهرو
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 17:48
درست یادم نیست چطور اولین بار آمد مطب. شاید مادرش برایش وقت گرفته بود یا پدرش. اما اولین ویزیت را کاملا به یاد دارم. دخترکی کوتاه و کمی پر. با صورتی زیبا و چشمانی درشت که اثری از اعتیاد را نشان نمیدا
قهرمان کوچک من
-
تاریخ: 1397/8/7 ساعت: 12:06
کلاس اول راهنمایی بودم. درسها کمی با دبستان تفاوت پیدا کرده بود، برای هر درسی یک آموزگار داشتیم و ساعات مدرسه از 4 ساعت به 6 ساعت افزایش پیدا کرده بود، دیگر روزانه مشق نمینوشتیم و تکلیف پس نمیدادیم ولی کلی خواندنی داشتیم، با این همه هنوز جزو شاگردان خوب مدرسه بودم. تمام دوره دبستان شاگرد اول شده بود...
ایرانی! صلحطلب یا جنگافروز؟
-
تاریخ: 1397/8/7 ساعت: 12:06
چندی قبل بهعنوان داوطلب چند جلسهای در موسسهای فعالیت داشتم. در اولین روز با خانم مسن ریزنقشی همکار شدم. او که بسیار مهربان بهنظر میرسید با لهجه شیرین فرانسوی حرف میزد. حدود دو ساعتی از شروع کارم گذشته بود که مرا به نوشیدن قهوه دعوت کرد و از من خواست چند دقیقهای استراحت کنم. با هم حرف زدیم. گفتم هم ا...
کلاس زومبای من
-
تاریخ: 1397/8/7 ساعت: 12:06
اول فصل که پسرم را در کلاسهای ورزشی ثبتنام کردم، فکر کردم بد نیست خودم هم در کلاسی شرکت کنم. اینطوری حداقل مجبور میشدم هفتهای یک روز ورزش کنم. خیلی سعی کردم ورزش جزو روتینهای زندگیام شود اما نشد که نشد. البته الان که فکر می کنم خیلی هم سعی نکردم! بگذریم. اما کلاس ما؛ امروز جلسه سوم حضور من در این کل...
سلام
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 19:48
سلامی به گرمی زیر کرسیهای قدیم، چراغهای تویوست و علاألدینامروز بعد از مدتها میخوام بنویسم. یه امروز را گذاشتم برای خودم. صبح تا هر ساعتی که خواستم خوابیدم و بعد با عزیزانم از راه دور حرف زدم و الان هم کارهای دلی و شخصی.اول بگم چرا خط اول را اینطوری نوشتم؛ الان یه مدتیه دلم برای گذشته تنگه و همهاش یا...
دریاب دمی که ...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:50
صبح که از خواب بیدار شدم مثل هر روز در همان رختخواب سراغ تلگرام رفتم تا اخبار را چک کنم و باز مثل بیشتر روزهای این چند هفته منتظر شنیدن اخباری تلخ از ایران بودم؛ و البته بعد از دیشب، شب چهارشنبه سوری، منتظر بودم خبر فوت و اتشسوزی و جراحات مختلف ناشی از ترقهبازی را از مردمی بشنوم که کمپینهای متعددی ب...
چندگانه سال نو در غربت
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:50
1. روز دوم عید رفتم بانک. در شهر ما که پر از ایرانی است، همهجا آثار نوروز را میتوانی ببینی. غیر از فروشگاههای ایرانی، در سرسرای بسیاری از ساختمانها و حتی مکانهای عمومی سفره هفتسین چیدهاند. اما در کمال تعجب سفره هفتسینی را در بانک ندیدم. خیلی عجیب بود. موقع برگشتن کارمند ایرانی شعبه خودمان را دیدم که...
یک سال دیگر هم گذشت
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 5:33
شد 41؛ سنم را میگویم! خیلی وقت پیشترها شاید وقتی ده دوازده ساله بودم در مجلهی زن روز قدیمی مطلبی خوانده بودم درباره جشن تولد 40 سالگی برژیت باردو و دوچرخهای که به مناسبت آن هدیه گرفته بود. یادم میآید چقدر به چشمم جذاب و کامل و قوی آمده بود و فکر کرده بودم چقدر زندگی پربار و فعالی داشته تا آن سال. چق...
شروعی دوباره
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 5:33
زندگیام این روزها خیلی کلیشهای شده است؛ ریتم کند و با کمترین تغییرات، همراه با دلتنگی و مقایسه لحظه به لحظه همه چیز این زندگی و ان زندگی. از دوستانم دورم ولی دوستان جدیدی پیدا کردهام. فرصت کتاب خواندن ندارم اما پادکستهای متعدد و البته خوبی گوش میکنم و فیلمها و سریالهای خوبی هم میبینم. جنس مشکلات این...
جانماز
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 5:33
برایم تعریف کرد که تا چند سال پیش عملاً یک مسلمان دو آتشه بود؛ به واجبات تقریبا کامل عمل میکرد و حتیالمقدور مستحبات را از یاد نمیبرد. برای امور جاری رساله را از بر بود و خانواده او را توضیحالمسائل ناطق مینامیدند. اما چند سال است که دیگر حتی نماز هم نمیخواند. نپرسیدم چرا. حداقل اینجا یادگرفتهام نپرسم...
نوروز فرخنده
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 8:56
امروز برای انجام کاری به بانک رفتم. وقتی دیدم آنجا سفرهی هفت سین زیبایی چیده شده، گل از گلم شکفت. فوری طبق معمول! با تلفنم از آن عکس گرفتم. جالب اینکه بقیهی مشتریها از ملیتهای مختلف هم جلوی سفره میایستادند و با لذت و کنجکاوی به آن نگاه میکردند. اینروزها با اینکه از سرمای شدید هوا کاسته شده، اما نشان...
ازار جنسی (4)
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 8:55
سالها با هم دوست بودیم، مثل دو خواهر. بعد که هر کدام دانشگاه قبول شدیم و از نظر مکانی از هم دور شدیم، ارتباطمان کم شد اما در هر فرصتی که پیش میآمد دیدار میکردیم. دو سه سالی بود که از او خبر نداشتم که یک روز آخر وقت به مطب زنگ زد و بهجای سلام و احوالپرسی از من خواست برای یک کار فوری، به منزل مادرش بر...
یه عالم حس خوب
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 8:55
وقتی صبح از خواب بیدار میشوی، صدای مادرت را میشنوی... صبحانه در کنار خانوادهات هستی روزها در محلهی کودکیات قدم میزنی دوستانت را زود به زود میبینی در شهرت قدم میزنی و هوای آن را تنفس میکنی احساس میکنی خوشبختی
برگشتم
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 8:55
باز هم ننوشتم و این شد که میبینید. هر وقت حس نوشتن بود باید نوشت. اما راستش نشد. دیدار دوستان و اقوام و یار و دیار تمام شد. برگشتم به خانه. حالا حس تنهایی و غریبی و سختی راه پیش رو. با شعار من میتوانم یا باید بتوانم، چه بخواهم چه نخواهم.
هیچ وقت دیر نیست
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 8:54
دیشب یکی از نزدیکانم به دیدنمان آمد، با یک میهمان. این فامیل ما حدود 20 سال قبل از کشور مهاجرت کرده بود. بعد هم تشکیل زندگی داد و شغل و کار و همسر و فرزندانی و... خلاصه حسابی درگیر کار و زندگی بود. در چند سال قبل چند بار به منزلشان سر زده بودم اما احساس میکردم خوشحال نیست. به هر حال سال گذشته شنیدم ...