
چند روز قبل وقتی از مرکز شهر به خانه برمیگشتم، سوار مترو شدم. معمولا در ساعات برگشت من مترو خیلی شلوغ نیست اما آن روز مجبور شدم کمی بالا و پایین بروم تا خلاصه یک جای خالی پیدا کنم و چون مسیر هم طولان...
ادامه مطلب
کلاس اول راهنمایی بودم. درسها کمی با دبستان تفاوت پیدا کرده بود، برای هر درسی یک آموزگار داشتیم و ساعات مدرسه از 4 ساعت به 6 ساعت افزایش پیدا کرده بود، دیگر روزانه مشق نمینوشتیم و تکلیف پس نمیدادیم ولی کلی خواندنی داشتیم، با این همه هنوز جزو شاگردان خوب مدرسه بودم. تمام دوره دبستان شاگرد اول شده بودم با معدل عال...
ادامه مطلب
اول فصل که پسرم را در کلاسهای ورزشی ثبتنام کردم، فکر کردم بد نیست خودم هم در کلاسی شرکت کنم. اینطوری حداقل مجبور میشدم هفتهای یک روز ورزش کنم. خیلی سعی کردم ورزش جزو روتینهای زندگیام شود اما نشد که نشد. البته الان که فکر می کنم خیلی هم سعی نکردم! بگذریم. اما کلاس ما؛ امروز جلسه سوم حضور من در این کلاس است. ح...
ادامه مطلب
باز هم ننوشتم و این شد که میبینید. هر وقت حس نوشتن بود باید نوشت. اما راستش نشد. دیدار دوستان و اقوام و یار و دیار تمام شد. برگشتم به خانه. حالا حس تنهایی و غریبی و سختی راه پیش رو. با شعار من میتوانم یا باید بتوانم، چه بخواهم چه نخواهم....
ادامه مطلب
راستش از «کریستیانو رونالدو» اصلاً خوشم نمیآمد. خوب یادم هست در بازیهای جام جهانی 2006 در مقابل ایران در منطقهی هجده قدم روپایی زده بود. آنروز احساس کرده بودم یک بازیکن با یک حرکت میتواند غرور ملی یک عالم آدم به وسعت یک کشور را له کند. نمیدانم چرا این حرکت او اینقدر به دلم بد نشسته بود. آنقدر که با تمام علاقهای که پسرم به او داشته و دارد، حسم به او عوض نشد. در دنیای پسرم اما کریس رونالدو یا بهقول خودش سیآرسون (CR7) یک اسوه و الگو بوده و هست. تمام اتاقش پر از عکسهای او و تمام لباسهایش لباسهای مختلف رونالدو در تیمهای ملی و باشگاهی است. ب...
ادامه مطلب